|
" درد انسان متعالی تنهایی و عشق است. " "دکتر شریعتی" در نتیجه :در مورد گزینه اول ـ تنهایی ـ بی شک ما حسابی متعالی هستیم! ----- باز به امتحانات گندزدیم رفت!!!بی گمان رکورد پیرترین دانشجوی دانشگاه را در آینده به اسم خود ثبت میکنیم!!! ----- ---------------------------------------- کامنتهای قبلی رو بعدا جواب می دهیم وتایید می کنیم. + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 10:41 توسط "cRy" |
خونده شد!...در نتیجه این پست حذف شد! فقط همین: هر کجا رفت خدایا به سلامت دارش . + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 11:25 توسط "cRy"
" مرگ رهایی کامل از فشار روانی است. " "هانس سلیه" محض اطلاع: "هانس سلیه" یه روانشناسه. مهم نوشت: با یه روز تاخیر مامانی روزت مبارک...مامانی خیلی دوست دارم(با لحن بچه های لوس)! سرنوشت نوشت: فردا کنکور داداشمه...خدایی تلاششو کرده ...واسش دعا کنید... یاوه نوشت: چرا بعضی از پیرزن پیرمردای . . .ی(شهر خودمون)!! به ترمینال میگن ترمیرار !!! + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 6:20 توسط "cRy" |
" بزرگترین خوشبختی آدمها بدبختی های کوچک است. " "دکتر شریعتی" اضافه نوشت: ۱-این دکتر شریعتی هم خیلی کار درست بوده ها قبلترا قدرشو نمیدونستما. ۲-نمی شدکُلُهم بی خیال دانشگاه... (ما)می شدی می رفتی یه جا دیگه انتقالی!!تا کی اضطراب؟!! ۳-یه راه جدید و شاید نگاه جدید برای رفتن به یونی باید پیدا کرد!! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 23:21 توسط "cRy" |
رفتن تو نه چیزی به دنیا اضافه می کنه نه کم! فقط میری و یه مشت خاطرات خوب و بد به جا می ذاری!
به قول خیام: از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه وجلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن ورفتنم از بهر چه بود اگه هم رفتنت زورکی باشه وبخوای به دست خودت باشه پشت سر جنازت تا یه مدت حرف و حدیثه! اگه خدا نخواسته باشه حالا هر کارم بکنی این زندگیه باید باشی و زندگی کنی... چرا زندگی تو رو بازیچه ی خودش کنه...تو با اون بازی کن... پ ن۱:زیادی فیلسوفانه گفیدم! پ ن۲:برای یکی از دوستای گلم از آبجی بهم نزدیکتر دعا کنید... پ ن۳:ایکس تا پروفن چیز کمی نیستا !!! پ ن۴:خطاب به همجنسم..هم خونم خونه نه خون ..هم زبونم..هم بازی دوران بچگی..هم کلاسی دوران مدرسه : "منم مث خودت دوسِت دارم خره می فهمی؟!" + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 20:28 توسط "cRy" |
دیگر بس است.....
ساربان نگه دار پیاده می شوم....بقیه راه را خودم می روم....! از راهی دیگر! گفتن هم هیچ دردی ازم دوا نکرد...دردِ دل را باید در دل نگه داشت نه در پیش دیگری .. گفتم و خرابتر شدم...خرابترم کردند... دیگر هیچ نمی گویم و واقعا دردِ دل هایم دردِ دل می شود... گوش می دهم فقط گوش.... دردهایت برای دلم سنگین نیست....تو هم بگذار....بار گران نیست.... من پر از حرف سکوتم ... خالیم رو به سقوطم دلم تنگ است برای راز و نیازهای شبانه .. برای بودن و نبودن . یا حق. + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 21:45 توسط "cRy" |
این روزها فکر می کنیم حالمان خوب است . . .
آری خوبیم....و شاید هم فقط فکر می کنیم خوبیم...نه!باید تلقین کنم خوبم...پس خوبم. این روزها فقط در حال زندگی می کنم نه کاری به گذشته دارم و نه آینده! حتی به گذشته ی یک هفته پیشم هم کار ندارم...! اگر نیمه نوسانی هم وجود داشت دیگر تمام شد .(نقطه) فعلا فکر و ذکرمان درس است!(گرچه نمی خوانیم)!ولی فکر و ذکرمان پیشش است... باید بخوانیم چاره ای نیست...می ترسیم این ترم هم گند فجیعی بزنیم!!! و فعلامغزمان پِر از اسم هورمون..غده..رگ..اعضای داخلی وخارجی وهزار آت آشغال دیگست! دانشگاه که ما را بیرون نمی کند آخرش مجبورم خودم خودمان را بیرون کنم! فعلا که فکرمان این است ناخن های بلندمان را گِرد کنیم و سوهانکی بزنیم.... این روزها ناخن بلندِ تیز برایمان لازم است! باید با این ناخن ها چشم بعضی از پسرکان را از حدقه بیرون آورد وبعد هم زبانشان را(تکه تکه) ! نه گناه دارند همان زبان را بیرون بیاوریم کافیست!هه!(چه خشن شدم)! به اقایان برنخورد پیلیز! خب شما هم ناخن بلند بگذارید به ما چه! فکر می کردیم وبهمان می گفتند شهر امنی دارید ولی باز اینروزها بهمان ثابت شد اینطور ها هم نیست.... قرصهای اکس که مثل نقل ونبات پخش است و....بگذریم سیاسی می شود الان! فردا امتحان عملی تربیت بدنی داریم و ....بلد نیستیم دیگر.... هیشکی والیبالیست نیست بیا فشنگی امشبو به من والیبال یاد بده ؟!! آخه یکی نیس به من بگه تو که نمی تونی توپ والیبالو دست بگیری چِت به این حرفا!!! شطرنج را دوست داریم ولی قبول نکردند که! پ ن۱:چرت وپرت نگفتم...خودم میدونم چی گفتم وچی تو ذهنم گذشت...دفترخاطراتمه دیگه . پ ن۲:خدایا فقط تو خلوتم خودتو خودم.....من باشمو خودِخودت همین . پ ن۳:آهنگ وبمو در حال حاضر دوست ندارم ولی خاطراتی رو تو من زنده می کنه!!!خاطراتی که فعلا هیچ حسی نسبت بهشون ندارم ! پ ن۴:خیلی ریلکسم ..آروم..راحت باورم نمی شد بعد از(سه نقطه)!!! این همه آرامش داشته باشم . پ ن آخر:آشفته زمانیست یا رب کمکم کن یا رب یا رب یارب.........(با لحن پویا وصدای خودم)! + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 20:55 توسط "cRy" |
بهم گفتی خداحافظ تورو دیگه نمی خوامت
بهت قول میدم از امروز دیگه هیچ وقت نمی خوامت بهم گفتی تو این روزا ازت من می گذرم آسون ببین ذرات عشقم رو همه حل شد توی بارون خداحافظ چه آسون بود !!! چشات امشب چه آروم بود ولی انگار که عشق من مث جغدِ روی بوم بود سرِشب که تو می رفتی چشام پرُ می شد از غصه ولی حالا دیگه نیستی... اینم از ماتم قصه ببین قهر طبیعت رو تو می خواستی منو خَم کرد عزیزِ دل بگو با من دلت رو کی پُر غم کرد؟! دیگه عشقو نمی فهمم دیگه خون تو رگام خشکید بگو چشمای غمگینت چرا از عشق من ترسید؟! خداحافظ عزیزِ دل برو دل کندن آسونه!!! دل خوش باور و تنهام از این بازی دلش خونه . . . "سان بویز" پ ن۱:چن روزیه خوره گوش دادن به صدای" گروه سان بویز" گرفتم! پ ن۲:بازم خودخوری... "کرای" فکر نمی کنی داری خیلی به خودت تلقین می کنی؟! پ ن۳:اشتباه کردم....؟؟!بی تقصیر هم نبودم! پ ن۴:پگاهم قبول کن که یه مدت زمان می بره تا.....درکم کن عزیز دلم...خیلی دوسِت دارم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 18:5 توسط "cRy" |
بوی لاشه ی متعفن یه حیوون یا شایدم یه انسان به مشامم می خورد...
رنگشم سبز بود سبز لجنی...شکلش؟!شکلش مث یه لخته ی خون یا شایدم جنین سقط شده! خیانت....و دروغ...دروغ هایی که یکی بعد از یکی می دویدند و...... دور و برم پُر شده بود...پُر شده بود از همین ها یکی گفت خیانت قرمزه...قرمز خیلی تند...قرمزی که حال آدمو به هم میزنه... لابه لای همینا قرمزِ این رنگی رو هم دیدم... یک شنبه!...لژ بالا! پیتزا با طعم زهرِمار !!!هه! زهرِمار؟!آره!هه! تو کردی هرچه کردی با این ساکت افتاده کردی! مرسی عزیزم که با دستای خودت خودتو تو ذهن و وجودم چال کردی..... مرسی از تُهی کردنام...تُهی از بود و نبود...تُهی از باید و نباید!!! مرسی از این اواخر....مرسی از شکستنا....شکستن؟! ـ می دونی مرسی رسمی بودن وکم محلیمو می رسونه بهت ـ دیگه از کوچه ی من راه برگشتن نداری! و در آخر: نمی خوام آشفته باشم...آرزوی خفته باشم! پ ن۱:با اجازه از محسن چاووشی: مجنونمو دلزده از لیلیا حالم به هم میخوره از خیلیا!!! پ ن۲:خسته ام از تلخی شب! + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 22:53 توسط "cRy" |
عطر می خواهم با بوی کافور !
لباس به رنگ سفید ! و اتاقکی خون می خواهم به رنگ بنفش تا لباسم را رنگ کند تا دیگر...!هه! و این دخترک نمی داند که آن دخترک است یا آن دخترک خودش! و آن دخترک اصلا بود ؟! و شاید این و آن در هم ادغام شده اند! این دخترک نمی داند چه شد که... این دخترک نمی داند که چرا او مقصر نیست...نمی داند که چرا نمی گوید برای چه مقصر نیست...! . ! ولی این دخترک خودش را هم مقصر می داند... این روزها گاهی فحش می دهد...می داند زیاد هم فحشهایش حقیقی نیست اما می دهد و چه دروغ گفته است نمی داند...چه دروغ گفته ام؟!نمی دانم. و من دروغ نگفته ام و می دانم . ـ بس کن "کرای" چقد از آن و این می گویی! بس کن! و من از علی دیوونه ای که تف! می گوید می ترسم...اولین دفست که میگم دیوونه...دیوونه نیست هست؟!دیوونه این همه خوش تیپ!می گن قبلا زن و زندگی داشته...دیوونه هم دوس داشتن حالیش میشه؟!دیوونه ها خیلی عاقلتر از این خیلی عاقلا هستن!نه علی دیوونه نیست...! ـ این همه گفتی و حالا خودت چرا می ترسی؟! پگاه بازیگر شده است...!بازیگر تکه ای از زندگی من...نویسنده اش خودش است کارگردانش هم. و من نظاره می کنم فیلم را و هیچ نمی گویم!حریم خصوصیست هیچ نگو هیسس. پ ن۱: "این دخترک" همان "کرای" است! پ ن۲: علی دیوونه رو نمی دونم چرا یادم اومد! خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه! ولی او دیوونه نیستا! نتیجه گیری:من عاقل عاقلم!!هه! پ ن۳: گیر کرده ام.مثل گوسفند!!! + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 23:10 توسط "cRy" |
|
| ||||||